خرید بک لینک
سلام دوستان عزیزم امروز که اربعین بود صبح ساعت 11 بیدار شدم!!! مادرم گفت باید بریم خونه خاله که نذری دارن. گفتم باشه مادر بریم ساعت حدود 12 بود که راه افتادیم وقتی رسیدیم دیدم دم در خونه خاله مردم جمع شدن خلاصه هر چند دقیقه در باز میشد و مردمی که پشت

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: جمعه 19 آبان 1396 ساعت: 19:47

الان دو روزی هست که موبایلم رو خاموش کردم. کسی رو ندارم که بهم زنگ بزنه مادرم هم که هر روز خودم از محل کارم بهش زنگ میزنم بهش هم گفتم اگر کاری داشتی زنگ بزن محل کار وقتی نبودم بعد ساعت اداری یعنی تو راه خونه هستم پس نگرانی نداره. نه توی تلگرام دوستی

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: جمعه 19 آبان 1396 ساعت: 19:47

وقتي مياي صداي پات، از همه جاده ها مياد انگار نه از يه شهر دور، كه از همه دنيا ميادتاوقتي كه در وا ميشه، لحظه ديدن مي رسههر چي كه جاده ست رو زمين، به سينه من مي رسهآه...اي كه تويي همه، كسمبي تو مي گيره، نفسماگه تو رو داشته باشمبه هرچي مي خوام، مي رسم

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 1:30

بگو یا رب بگو یارب چه بد گفتمچه بد کردمکه نزدت خویشتن را دیو و دد کردممرا یارب نمیخواهی گناه هستواگر نفرین به این دنیای بد کردم به حرفم گوش کن یارببه دردم گوش کن یارباگر بیهوده میگویم مراخاموش کن یارباگر بیهوده میگویم مراخاموش کن یارب بگو یارب چه بد

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 1:30

از جنگ بی شکوه احساسی اندک دارم
اما آن چه به تمامی در میابم
عشقی ست که آرزوی همگان است
از کشمکش های دائمی احساسی اندک دارم
اما آن چه به تمامی در می یابم، آرزوی باهم بودن است
از جنگ برای آن که فقط جانی به در برم
احساسی اندک دارم
اما آن چه به تمامی دریافته ام
چیزی ست که در این بازی نهفته

خانم مارگوت بیکل /ت: احمدشاملو


برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 1:30

آدما آی آدما آدما آی آدماببینین زندگی رو چه بی وفاس ببینینببینین رفتن گل چه بی صداسدست رفاقت نمیدین حرف صداقت نمیگینباز میگیرین بهونه شکوه از این زمونهکاشکی میشد میگفتینکاشکی میشد میگفتین حرفای عاشقونه سرم رو روی شونت میگذاشتم گل بوسه روی موهات میکاش

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 1:30

بچه که بودم فکر میکردم فقط زنبورها نیش میزنندبزرگ شدمدیدم، شنیدم، رفتم، آمدمو یاد گرفتمنه...آدمها نیش میزنندهر چقدر صمیمی تر،عزیزترنیششان سمی تریاد گرفتم اعتماد کنم،نیش میخورمدل ببندم،نیش میخورمساده باشم،نیش میخورمپر احساس باشم نیش میخورمآدما،سنگدلند

برچسب: زنبورها, نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 1:30

بچه که بودم فکر میکردم که

پدر ها و مادر ها مثل ساعت شنی هستند

تمام که بشوند

برشان میگردانی

از نوع شروع میشوند

بعد ها فهمیدم

پدرها و مادرها

مثل مداد رنگی هستند

دنیایت را رنگ می کنند و کوچک می شوند

تا زندگیت را زیبا کنند

کاش زودتر

کسی راستش را به من گفته بود

پدرها و مادر ها

مثل قند می مانند

چای زندگی ات را که شیرین بکنند

خودشان تمام می شوند


برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 1:30

کوچیک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم،حالا که بزرگیم چه دلهای کوچیکی...کاش دلامون به بزرگی بچگی بود،کاش برای حرف زدن نیاز به صحبت کردن نداشتیم...کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود.کاش قلب ها در چهره بود...حالا اگر فریاد هم بزنی کسی نمیفهمه،و ما به همی

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 1:30

من آن موجم که آرامش ندارم به آسانی سر سازش ندارم همیشه در گریز و در گزارم نمیمانم به یکجا . بی قرارم سفر یعنی من و گستاخی من همیشه رفتن و هرگز نماندن هزاران ساحل و نادیده دیدن به پرسشهای بی پاسخ رسیدن من از تبار دریا . از نسل چشمه سارم رها تر از رهای

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 1:30

با هر که سخن گفتم در خود گره ای گم بود

چون کرم شبان تابان می تابی و می تابم

بر هر که نظر کردم گریان و پریشان بود

چون ابر سبک بالان می باری و می بارم

من دردِ محبت را هرگز به تو نسپردم

این عقده ی دیرین را میدانی و می دانم

بر مرثیه ام بنگر نقش رخ خود بینی

این قصه ی غمگین را میخوانی و می خوانم


برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 1:30

آنکه میگوید دوستت دارم

خنیاگر غمگینی است که

آوازش را از دست داده است

ای کاش عشق را زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد در چشمان توست

هزار قناری خاموش در گلوی من

عشق را ای کاش زبان سخن بود

آنکه می گوید دوستت دارم

دل اندوهگین شبی است که مهتابش را میجوید

هزار آفتاب خندان در توست

هزار ستاره گریان در تمنای من

عشق را ای کاش زبان سخن بود

احمد شاملو

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: دوشنبه 15 آبان 1396 ساعت: 23:44

سخنران ۲۰ دلاری را مچاله کرد و دوباره پرسید: هنوز کسی هست که این اسکناس را بخواهد؟ دستها همچنان بالا بود.. او گفت: خب اگر این کار را بکنم، چه میکنید؟ سپس اسکناس را به زمین انداخت و آن را زیر پایش لگد کرد. او ۲۰ دلاری مچاله و کثیف را، از روی زمین

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: دوشنبه 15 آبان 1396 ساعت: 23:44

دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواندرویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیردو هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماندسکوت سرشار از سخنان ناگفته استاز حرکات ناکردهاعتراف به عشق های نهانو شگفتی های بر زبان نیامدهدر این سکوت حقیقت ما نهفته استحقیق

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: دوشنبه 15 آبان 1396 ساعت: 23:44

گر جان به جان من کنی جان و جهان من توییسیر نمیشوم ز تو تاب و توان من تویینظری به حال ما کن تا روم به سمت کویتدیوانه تر از دلم نیست تا شود اسیر رویتشوخیه مگه بذاری بری نمونی تو یار منی نشون به اون نشونیشوخیه مگه دلو بزنی به دریا عاشقی کنی پرسه نزنی تو

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: دوشنبه 15 آبان 1396 ساعت: 23:44

زندگی با همه وسعت خویش محفل ساكت غم خوردن نیست!حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نیست!اضطراب و هوس دیدن و نادیدن نیست!زندگی خوردن و خوابیدن نیست!زندگی جنبش جاری شدن است!زندگی کوشش و راهی شدن است از تماشاگه آغاز حیات تا به جایی كه خدا می داند.زندگی چون گ

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: شنبه 13 آبان 1396 ساعت: 2:11

امروز عصری ناخودگاه دلم یاد بابام رو کرد. بغضی کل وجودمو گرفت رفتم پیش مادرم خیلی خودمو کنترل کردم گریه نکنم ولی فهمید بهش گفتم هر جای خونه بوی بابا رو میده انگار هست اصلا باورم نمیشه نیست لباساش هست ساعتش گوشی موبایلش عینکش همه وسایلش هست حتی رادیو

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: شنبه 13 آبان 1396 ساعت: 2:11

باید برم کلی کار دارم. دوباره شنبه دوباره زندگی دوباره تلاش و کوشش و خستگی... دوباره ترافیک دوباره زندگی. الان باید برم لباس های شسته شده رو از ماشین لباسشویی بردارم بزارم روی بند خشک بشه صبح اتوکنم و برم دنیال یک هفتهی پر کار دیگه برم به جنگ زندگی جنگی که باید به دست بیارم تمام چیزهایی رو که برنامه ریزی کردم. با یاری خدا و امید به ایزد یکتا

آمین


برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: شنبه 13 آبان 1396 ساعت: 2:11

هر کجا هستم،باشمآسمان مال من است.پن

برچسب: هستم,باشم, نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: جمعه 12 آبان 1396 ساعت: 2:08

اين جامها كه در پي هم ميشونددرياي آتش است كه ريزم به كام خويشگردآب ميربايد و آبم نميبردمن با سمند سركش و جادويي شرابتا بيكران عالم پندار رفتهامتا دشت پر ستارهي انديشههاي گرمتا مرز ناشناختهي مرگ و زندگيتا كوچه باغ خاطرههاي گريز پاتا شهر ياده

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: جمعه 12 آبان 1396 ساعت: 2:08

درختان می گویند بهار
پرندگان می گویند ، لانه
سنگ ها می گویند صبر
و خاک ها می گویند مصاحب
و انسان ها می گویند «خوشبختی»
امّا همه ی ما در یک چیز شبیهیم ،
در طلب نور !
ما نه درختیم
و نه خاک .
پس خوشبختی را با علم به همه ی ضعف هامان در تشخیص ،
باید در حریم خودمان جستجو کنیم ...

حسین پناهی


برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: جمعه 12 آبان 1396 ساعت: 2:08

از تمام رمز و رازهای عشقجز همین سه حر&

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: جمعه 12 آبان 1396 ساعت: 2:08

در پشت چارچرخه فرسوده ای ، کسی خطی نوشته بود:«من گشته ام نبود!تو دیگر نگرد ،نیست!»این آیه ملالدر من هزار مرتبه تکرار گشت و گشتچشمم برای این همه سرگشتگی گریست.چون دوست در برابر خود می نشاندمشتا عرصه بگوی و مگو، می کشاندمش:- در جست و جوی آب حیاتی ؟در ب

برچسب: چارچرخه, نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: جمعه 12 آبان 1396 ساعت: 2:08

من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانه ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر


“خانه دوست کجاست؟ “


برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1396 ساعت: 21:46

سلام دوستان محترم

امروز روز خوبیه تا اینجا که ساعت 12 ظهر هست. کلی متن رو آماده کردم و مطالعه هم کردم خدا رو شکر کارهام پیش رفتن

امروز از خودم راضی هستم

انشالله تا آخر روز همینطور باشه

امیدوارم برای همه دوستان هم همینطور روزی سرشار از شادی و موفقیت و سلامتی باشه


برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1396 ساعت: 21:46

ای صمیمی !ای دوســــت !گاه و بیــــگاه ، لب ِ پنجره ی خاطره ام می آیــــی ...دیدنت ؛حتــــــی از دورآب بر آتش دل میــــپاشد .آنقـــــدر تشنه ی دیدار تو امکه به یک جــــــرعه نگاه تو قناعت دارم !دل من لک زده است ...گـــــرمی دست تو را محتاجـــــم ؛و د

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1396 ساعت: 21:46

تو مرا ياد کني يا نکنيباورت گر بشود گرنشودحرفی نیستاما نفسم می گیرددرهوایی که نفس های تو نیستدر هوایی كه نفس های من است ـزندگی هست ولی ـشادی نیست،باورت گر بشود گر نشود ـعاشقی هست ، وفاداری نیست.*من ترا ياد كنم از دل و جان ـدر هوایی ـكه نفس های من است

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1396 ساعت: 21:46

درها به طنين هاي تو وا کردمهر تکه را جايي افکندم پر کردم هستي ز نگاهبر لب مردابي پاره ي لبخند تو بر روي لجن ديدم رفتم به نمازدر بن خاري ، ياد تو پنهان بود برچيدم ، پاشيدم به جهانبر سيم درختان زدم آهنگ ز خود روييدن ، و به خود گستردنو شياريدم شب يک دست

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1396 ساعت: 21:46

بگذار سر به سینه من تا که بشنوی آهنگ اشتیاق دلی دردمند را شاید که پیش ازین نپسندی به کار عشق آزار این رمیده سر در کمند را بگذار سر به سینه من تا بگویمت اندوه چیست عشق کدامست غم کجاست بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان عمری است در هوای تو از آشیان ج

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1396 ساعت: 21:46

وقتی میای صدای پات ،از همه جـاده ها مـیـاد انگـار نه از یه شهر دور، کـه از همـه دنیـا مـیــاد تا وقتی که در وا میشه،لحظه ی دیدن می رسه هر چی که جاده س رو زمین،به سینه ی من می رسه ، آه ای که تویی همه کسم بی تو می گیره نفسـم اگـه تو رو داشته باشم به هر

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1396 ساعت: 21:46

صفحه بندی